تبليغاتX
ویولت




















ویولت

دل مشغولی های من و ام اس

وبلاگ اصلی رفع فیلتر شده.

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:50 توسط ویولت| |

گرفتارم .چون باید 21 وبلاگ رو بخونم و نظر بدم. اینم با اینترنت زاغارت من.
دلم نمی خواد الکی نظر بدم و قضاوت کنم واسه همین باید حواسم رو جمع تر کنم.


من هنوز پنجره اتاقم بازه و از سردی و ملسی دم صبح لذت می برم و لحاف رو بیشتر می پیچم دورم ... دیروز بوی بارون مستم کرد.


خیلی ها محق و غیر محق بهم ایراد گرفتن که چرا نوشته" بکاررت" رو گذاشتم و این بحث چالش برانگیز رو راه انداختم. من مسئول روشنگری برای افکار مردم نیستم و این خلاف جهت آب شنا کردن بالاخره از پا می اندازتم و باید براش بها پرداخت کنم اونم بهای سنگین. ولی وقتی دختر مورد بحثمون برام کامنت گذاشت و نظرش رو در مورد این نظرخواهی گفت:

"سلام ویولت جان
مرسی بابت اون پستی که به من و دغدغه ای که ذهنم رو درگیر خودش کرده بود اختصاص دادی.از همه ی کسانی هم که در این رابطه نظر خودشون رو بیان کردن ممنونم.من خودم به نتیجه ای که باید میرسیدم رسیدم.فقط میخواستم نظرات آدمایی که دارن اطرافم زندگی میکنن رو بدونم که کمابیش تونستم به یک درک واقعی از دنیای اطرافم در رابطه با این مسئله برسم...درسته...اینجا ایران است! لبه ی پرت دنیا! و من هم یک دختر ایرانی هستم! راستش دیگه نمیخوام حتی ذره ای به این مسئله یعنی سکس فکر کنم.حتی به ارضا شدن از راه های دیگه که پرده ی بکارت رو حفظ میکنه هم نمیخوام تن بدم...من صبر میکنم تا هر وقت که بشه.چون میخوام هم به خودم و هم به اون ثابت کنم که عشق ما یک علاقه ی صرف جنسی نیست.اونم اگه منو واقعا میخواد صبر میکنه تا وقتش برسه اگه هم نمیخواد که من با حفظ خودم به عنوان یک دختر فرصت دوباره زندگی کردن رو به خودم میدم.این واقعیت دنیاییه که ما داریم توش زندگی میکنیم و باید اونو بپذیریم.مرسی.من فقط نیاز به دانستن این داشتم که بقیه چی فکر میکنن در این مورد.یه دنیا ممنونم ویولت عزیزم.متاسفم واسه لبت.امیدوارم زودی خوب شی."

فهمیدم به عنوان یه خواهر بزرگتر یا یه عمه!! کارم رو درست انجام دادم و تصمیمم درست بوده و سبب شده دخترکی درست فکر کنه و تصمیم بگیره هرچند این کارم به مذاق بعضی ها خوش نیاد. اینطوری پرداخت بهاش هم شیرین میشه و خالی از افسوس.

ظاهرا فیلتر خیلی جاها برداشته شده،درسته؟

لینک کامنت دونی وبلاگ اصلی

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:57 توسط ویولت| |

آروم آروم از کنار ديوار و با کمک دستهاش و واکرم قدم بر ميدارم تا برسم به ماشين. نگاهم مي افته به ليوان پلاستيکي يک بار مصرفي که رو لبه پنجره پارکينگ خونه ايي جا گذاشتن.
- يکي ظرف آزمايش ادرارش رو گذاشته اينجا!!!!
از زير چشم مسير نگاهم رو تعقيب ميکنه و مي خوره به ليوان!
- بچه جون جاي اينکه حواست به دور و برت باشه، زير پات رو نگاه کن سکندزي نخوري...


اينم از نعمات آهسته و پيوسته رفتن... همه چي رصد ميشه.
_____________________

شرکت برای عموم آزاد است


خ نجات الهی (ویلا)- نبش ورشو- خانه شهریاران جوان
پنج شنبه 7 آبان-ساعت 16-18
_______________

خیلی خیلی گرفتارم حتی نمی رسم جواب ایمیل یا کامنت بدم.




نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 11:38 توسط ویولت| |

ديروز با دوتا خانم دوست داشتني بيرون بودم.
وقتي ماشين رو پارک کردن و من پياده شدم و چند قدم اومدم جلو، به انتهاي ماشين که رسيدم ديدم زيادي به جدول کنار خيابون نزديکه طوريکه بايد عين يه بالرين! رد شم. اون وسط گير کرده بودم،ماشين رو هم نمي شد جابجا کرد چون ديگه اونوقت تکيه گاه نداشتم و زيادي هم به ماشين چسبيده بودم و با توجه به اينکه نمي تونستم خودم رو جابجا کنم حتما چرخها ميرفت روي پام. نه راه پس داشتم نه راه پيش به اضافه اينکه در اثر وايستادن در زمان بيشتر از تحملم زانوهام داشت ميلرزيد و از زير بدنم جا خالي دادنش شروع شده بود.
بايد يک زورمند! کمکم ميکرد و بلند ميکردم و از اون محل گذر تنگ نجاتم ميداد. مستاصل يه نگاهي به اطراف انداختيم. يه پسر جوون يکم پايينتر تو ماشين نشسته بود و داشت عمليات امدادرساني به من رو نگاه ميکرد. دوستم گفت: بگم بياد کمک؟ گفتم :آره صداش کن.
وقتي پسرک اومد پرسيد چيکار کنم؟ گفتم دست بندازيد زير بغلم و بکشيدم بالا که از اين سوراخي پاهام خارج شه. با خجالت گفت: خانم! شما هم جاي خواهر من... خنده ام گرفت ياد نوشته ايي که اخيرا نوشته بودم افتادم که چقدر آقايون تو کمک کردن به يک خانم معذب هستند و انگار به خودشون و حسشون شک ميکنن و ترجيح ميدن واسه اطمينان خاطر خودشون و طرف کمک شونده تمام نواميسشون رو بکشن وسط و گرو بذارنشون!!!
گفتم باشه آقا، من خواهرت، اصن نه مادرت! من و بکش بيرون ديگه نمي تونم وايستم...
نميدونم ولله! شايد اينجور موقع ها بايد گفت آقا کمک کن واسه پنج دقيقه قَبلتُ.

پ.ن: پنج شنبه من زودتر تو محل جشن حاضرم حدود3:30 پس اگه برنامه داريد که بيايد بهتره قبل شروع مراسم باهم حرف بزنيم و هم و ببينيم. از حالا بگم که من عکس نمي گيرم که اگه گفتيد با شنيدن جواب نه من شرمنده تون نشم.

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 10:34 توسط ویولت| |

پيام خصوصي:((لطفا ايميلم نمايش داده نشه،متشکرم))
سلام
اين پيامي که براتون ميخوام بذارم به پستتون ربطي نداره...فقط صرفا يه درد دل دوستانه ست...اون هم از اين جهت که فهميدم شما داراي قوه ي درک بالايي در اينجور مسائل هستيد و بيخودي هم درباره ي کسي قضاوت نمي کنيد و برچسب خوب يا بد بودن رو به بهانه هاي واهي به کسي نمي زنيد.پس خيالم راحته که حرفم درک ميشه و خونده ميشه و همين واسم کافيه...راستش مدت زياديه که دارم به اين مسئله فکر ميکنم:"داشتن ارتباط جنسي"...ميدونيد؟من کسي رو دوست دارم و ايشون هم منو...نه از اون دوست داشتنهاي الکي که دو روز بعدش به فراموشي سپرده ميشه...نه...هر دوي ما از احساسمون نسبت به هم مطمئنيم و ميدونيم که چي ميخوايم ولي اين وسط يه مشکلي وجود داره...و اون هم اينه که فعلا نه من و نه "م" شرايط ازدواج نداريم و حتي توان اينو نداريم که خانواده هامون رو در جريان اين موضوع قرار بديم...الان مدتيه که به شدت نسبت به هم متمايل شديم...از نظر جنسي...خيلي داريم سعي مي کنيم که اين احساسمون رو سرکوب کنيم تا وقتش برسه...ولي هر دومون خيلي معذبيم و اگه رک بخوام بگم به س.ک.س نياز داريم...اما مشکل ما اينه که من يه دخترم و يه دختر توي جامعه ي ما بايد تا شب عروسيش سالم بمونه.همه اينجوري فکر ميکنن و به اين اعتقاد دارن که دختري که پرده ي بکارت خودش رو پيش از زمان مقتضيش يعني همون شب زفاف ضايع کنه مستحق بدترين مجازاتهاست...چنين دختري حتي اگر از تمامي جهات کامل باشه با وجود چنين عيبي ارزش و احترام خودش رو توي جامعه از دست ميده.انگار تمام مشکلات جامعه توي پرده ي بکارت دختران خلاصه ميشه:"داشتن يا نداشتن پرده ي بکارت! مسئله اين است!"نميدونم تا کي ميتونم در برابر غرايضم مقاومت کنم و به احساسات جنسيم ارج نذارم...نميدونم تا کي ميتونم دختر بمونم...دارم تمام تلاش خودمو ميکنم ولي...از روزي ميترسم که پشيمون بشم از اينکه چرا به قانون اين قبيله ي متحجري که داريم توش زندگي ميکنيم پشت پا زدم و زندگيمو که توي پرده ي بکارتم خلاصه ميشه به باد دادم...
الانم خيلي جسارت به خرج دادم که اين حرفها رو دارم ميزنم چون هميشه نگران قضاوت شدن توسط ديگران هستم اما ميدونم دوستاني که اينجان روشنفکرتر از اوني هستن که بخوان کسي چون من رو متهم کنن و بهم انگ بزنن...اگه بتونيد توي اين زمينه کمکم کنيد و نظر خودتون رو بيان کنيد ممنون ميشم...نميدونستم خصوصي بذارم يا نه...واسم مهم نيست...شما هرجور که مايليد به من جواب بديد چون به شدت به راهنمايي نياز داريم.ميتونيد پابليش کنيد يا خير...حتي اگر فکر ميکنيد پيامم ارزش جواب دادن نداره بي خيالش بشيد...به هر حال مرسي،حداقل اينجوري سبک شدم که يه نفر حرفامو تا آخر گوش داد بدون پند و اندرز و نصيحت...
پاينده باشي.

دوست عزيز سلام
اين تنها مشکل تو تنها نيست و فراگيرتر از اين حرفهاست. منم يکبار نوشته ايي داشتم با عنوان " داشتن يا نداشتن، مسئله اين است" که تبعات و واکنشهاي زيادي رو در پي داشت حالا نميدونم به اون اشاره کردي يا خير.
من نظر شخصيم رو علنا نمي تونم اينجا عنوان کنم که خداي نکرده خط دادن هم محسوب نشه.
ولي ببين ما داريم تو يک جامعه سنتي زندگي مي کنيم که درصد بالايي از اون هنوز دنبال رويت دستمال سفيد قرمز شده بعد زفافند. هرچند به ظاهر. دختران امروزي هم خوب بلدند با چه ترفندهايي حتي با شکم زايمان کرده، دختر بروند خونه بخت! من که مي گم نوش جونش و ناز شستش که چه کلاه گشادي گذاشت سر مرتيکه خري که مامانش رو فرستاد براي خريد 20 گرم گوشت لُخم.
ولي اين حقيقت جامعه ماست و تو اگه از اون تيپ دخترهايي هستي که منتظرند دگمه زنگ خونه توسط خواستگار محترم نواخته بشه، بايد که حفظش کني چون داري با باورهاي همين جامعه زندگي مي کني.
در غير اينصورت تن و روحت رو زجر نده و هميشه کاري رو بکن که براي انجامش دليل داري و ثانيه بعد افسوس چراي به انجام رسوندنش رو نداري.
هميشه يادت باشه اگه کاريم انجام ميدي صرف رضايت خودت باشه و نه لطفي در حق ديگري که اينجوري صد در صد مغبوني.
اگه موانع مذهبي جلوت رو گرفته که خدا راه در رو ، بي نهايت جلو پات قرارداده ...قبلتُ و علي يارت.
___________________

این وبلاگ هم چنان مسیر عادی و نوشته های همیشگیش رو طی می کنه.

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:34 توسط ویولت| |

امروز خوردم زمين و لبم پاره شده. يهو ديدم دستم که جلوي دهنم گرفته بودم پرخون شده. وقتي صورتم رو شستمو خونها پاک شد ديدم يه چاک خورده روي لبم و زايده ايي هم آويزونه و لبهام هم عين آنجلينا جولي ورقلمبيده، دندون جلوم از شدت ضربه درد مي کرد ولي خداروشکرنشکسته بود...
وقتي مامان ديد،جد کرد که بايد بخيه بخوره بخصوص که 4 يا 5 ساعت از سقوطم مي گذشت و با وجود باند گازي که مدام گاز زده بودم  بازم محل زخم خونريزي داشت.
اميد گفت بيام دنبالت بريم دکتر. گفتم ترجيح ميدم يه دکترباهام باشه چون به هيچ عنوان نمي خوام بخيه بزنم، زنگ ميزنم اگه گامبالو وقت داشته باشه همراهيم کنه.
وقتي با کيسه يخ روي لبم براي جلوگيري کردن از ورمش نشستم تو ماشين. و چشمهاي نگران گامبالو بهم خيره شد و پرسيد چي شده بانو؟ يهو مقاومتم شکسته شد و از دردي که بي صدا مي کشيدم زدم زيرگريه ...ديگه نمي خواستم اداي آدمهاي مقاوم و بالغ رو در بيارم. بچه ايي بودم که درد داشت ... وسط گريه زمزمه کردم برام آلوچه ترش مي خري؟

 
اول رفتيم اورژانس بيمارستان مدرس در حاليکه دکتر'>http://minoanking.com/">دکتر رضا کنترل از راه دور با رزيدنت بيمارستان هماهنگ ميکرد. دکتر گفت يکم عميقه بهتره با دکترهاي بيمارستان طالقاني مشورت بشه براي بخيه...
تو راه گامبالو اذيتم مي کرد، چه قيافه آشفته ايي!!! صورت ورم کرده و لب کبود و پاره و موهاُي آشفته و واکر... غلط نکنم تا ببيننمون زنگ ميزن به حمايت از خانواده که يک خانمي اومده بدجور از شوهرش کتک خورده!!!! به فريادش برسيد...
ديگه با من بميرم تو بميري، دکتر گفت چون جاي حساسه بهتره مدارا کني و بهداشتش رو رعايت کني و يه پماد نميدونم چي چي بزني تا زخم هم بياد و بخيه نزني.
نکته خوشمزه اش، موقع معاينه دکتر گفت إ لب پايينت هم سياه شده... گفتم نخيرسياه نشده از اين آلوچه هاي کرت و کثيف خوردم!!!! سياه شده.


بابا نه هنوز ويزايي در کاره نه هيچي ديگه. فقط تصميمش رو گرفتم تا 2 ماه ديگه معلوم شه آيا بدن آيا ندن.
واسه جشن پنج شنبه خوشگل شدم چه جوررررررررررررر.

 

DSC00229_2.JPGhttp://violet.special.ir/DSC00229_2.JPG" width="369" height="276" />

 

DSC00230.JPGhttp://violet.special.ir/DSC00230.JPG" width="369" height="276


DSC00233.JPGhttp://violet.special.ir/DSC00233.JPG" width="369" height="276" />


DSC00238_2.JPGhttp://violet.special.ir/DSC00238_2.JPG" width="369" height="276" />

لینک کامنت دونی وبلاگ اصلی

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 23:11 توسط ویولت| |

تصميم گرفتم يه سفر 15 روزه برم اروپا. بی هيچ تفکر قبلي و بايد و نبايد و در نظر گرفتن مصلحتي احيانا.
از خاله ام خواستم برام دعوتنامه بفرسته. مي گه:
- تو مطمئني مي توني سرماي اون موقع اروپا رو تحمل کني؟ از تهران خيلي سرده تره.
- آره. قرار نيست همش تو خيابون باشم که. بيشترش رو تو ماشينم.
- پله هاي خونه؟! فکرش رو کردي؟
- آره.هي بالا و پايين نميرم که. اونم شما نگران نباشيد اگه من يه داوطلب بغل کردن و جابجا کردنم رو پيدا نکردم اسمم رو عوض مي کنم.( يه سئوال کشورهاي قانونمندي مثل آلمان واسه يکماه مثلا به مهمون disable صاحب خونه سرويس ميدن؟مثل نصب بالابر؟)
- با خاله منيژ تماس گرفتم و تصميمت رو گفتم. مي گه حالا که تصميم به خروج گرفتن بگو بعدش بيان آمريکا يا کانادا!
- باشه ميايم!!!! دعوت نامه بفرستن اقدام مي کنيم.شما و مامان بريد خودتون رو معطل من نکنيد و به من کار نداشته باشيد! من بايد يه سري دوستهام و خواننده هام رو تو اروپا ببينم بعدش من خودم ميام! زبان که بلدم! مطمئن باشيد گم نميشم.
- پس تصميمت قطعيه؟
- آره بابا از چي مي ترسيد؟من بايد بترسم و شک کنم، که نمي کنم. شما اقدام کن واسه دعوت نامه........
مامان ميگه
- اگه رفتيم، تو بمون!.
- نه. من اينجام که ويولتم.با همه کاستي ها و نبايدها و نداشته ها و نشدها.... اگه برم اونور با تمام امکانات که شاهکار نکردم براي تلاشم واسه زندگي کردن به بهترين کيفيت و ثابت کردن خودم.
- ولي فکرش رو کردي؟خيلي خرجمون زياد ميشه.
- آره حداقل 2 يا 3 ميليون. ولي ما فقط خرج بليط داريم و اينقدر خوش شانسيم که کليه خرجهاي جانبيمون کاور ميشه و بايد از اين شانس استفاده کنيم. فکر کن که براي خودِ خودت خرج کردي نه ترک ساختمون! بذار براي يکبار هم شده به شخص خودمون بها بديم بدون نگراني... نگران نباش، اون با من.

سعي مي کنم پاهاي بي حس و جونم رو که از مچ مي شکنه و خم ميشه زير پاهام با فشار دستهام روي واکر بلندشون کنم و از زمين جدا کنم و يک قدم به پيش بردارم ....سعي مي کنم.

کامنت دونی اصلی

نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 10:50 توسط ویولت| |

اين هفته به اندازه کافي همه چيز خوب بود که با اطمينان بگم اين هفته، هفته من بود.
کلي کارهاي مفيد و پشت هم انجام دادم، از رفتن پيش دکتر خودم و دکتر جراح براي غده ستون فقراتم(دکتر مي گه آخه اين چه غده ايي که ما همه بايد بسيج شيم واسه پيدا کردنش!! بيکار بودي نشستي خودتو جوريدي؟ و اون چيزي که پيدا کردن چربي بود و فعلا جاي نگراني نيست) تحويل مدارک مورد نياز براي اينترنت پر سرعت توسط خودم،آب درماني دو روز در هفته، آرايشگاه، مهموني، جور کردن مدارک براي درخواست ويزا و... و... از پس همش براومدم و تونستم انجامشون بدم.
رفتم و انگشتر رو خريدم که عکسش رو ميگذارم.
اين آهنگ به اندازه کافي قشنگ و نشاط آور هست با شعري بي نظير که از ته دلم احساس مي کنم که اين شعر وصف الحال من سروده شده که بخوام مجدد بگذارمش توی پستم.


Image081.jpg

Image083.jpg


Don’t let be me misunderstood

لینک دانلود

ترجمه آهنگ: ممنون از علی عزیز


نگذار مرا اشتباه بفهمند

نینا سیمونه در دهه شصتم زندگی اش- عکس از ویکی انبار

نینا سیمونه در دهه شصتم زندگی اش- عکس از ویکی انبار

عزیزم حالا منو می‌فهمی؟
اگر گاهی مرا دیوانه می‌بینی.
مگر نمی‌دانی که هیچ آدم زنده‌ای نمی‌تونه همیشه مثل فرشته‌ها باشه؟
وقتی همه چیز خراب می‌شود، روی بد آدم بالا می‌آید

خوب من فقط آدمی هستم با نیت‌های خوب
خدایا نگذار مرا اشتباه بفهمند

تو می‌دونی عزیزم که گاهی چنان سبکبالم
که نمی‌توانم سرخوشی‌ام را پنهان کنم
ولی گاهی دیگر به نظر می‌آید که تنها مشغله‌ام نگرانی است
و تو باید بسوزی و روی دیگر مرا ببینی

خوب من فقط آدمی هستم با نیت‌های خوب
خدایا نگذار مرا اشتباه بفهمند

اگر من عصبی هستم
می‌خواهم بدانی که هیچوقت نمی‌خواهم آنرا سر تو خالی کنم
زندگی مشکلات خودش را دارد
و من بیشتر از سهم خودم از این مشکلات دارم
ولی آزار تو تنها کاری است که هیچ‌گاه نمی‌خواهم
چون دوستت دارم
آه نازنینم
من فقط انسانم
مگر نمی‌دانی که من هم مثل همه عیب‌های خود را دارم

گاهی تنها می‌نشینم و افسوس می‌خورم
به بعضی کارهای احمقانه‌ی کوچکی که انجام داده‌ام
بعضی کارهای کوچکی که انجام داده‌ام

خوب من فقط آدمی هستم با نیت‌های خوب
خدایا نگذار مرا اشتباه بفهمند
با تمام وجودم تلاش می‌کنم
پس لطفا نگذار مرا اشتباه بفهمند.

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 17:53 توسط ویولت| |

عشق .بازي دو دست
وقتي دو دست عشقبازي مي کنند... عشقبازي. و نه يک ذره کمتر... مثل دو تن برهنه... پيچيدن در هم... سنگيني يکي بر لطافت ديگري... آميختن.. يکي شدن.. بريدن.. باز آويختن.. فشار.. هم آغوشي.. سفت فشردن... داغ شدن... به شماره افتادن نفسها.. بسته شدن چشمها.. فرو رفتن انگشتان در هم،پيچيده شدن... نوازشها.. خواهشها.. نوازشها ... خواستنها.. فشارها.. و چنگ...


آتشي مانده بر تن مرد .آتشي از لمس داغ ترين زن دنيا..
تنم مي سوزد.

پ.ن: يادتونه گفته بودم خيلي دلم مي خواد از فيگور دستهاي يک زن و مرد در حالت عشق.بازي عکس بگيرم و نمايشگاه بذارم؟مجوز چنين نمايشگاهي که عمرا صادر شه ولي ميشيه تصور کرد و جوون بخشيد و نوشت...

پ.ن: به گمونم چهارشنبه آینده جشن پرشین بلاگ باشه. کسانی که دوست دارن شرکت کنند از حالا برنامه ریزی کنند.


کامنت دونی اصلی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:39 توسط ویولت| |

برام نوشت :

"سلام ويولت عزيز.من ازخواننده های قديميت هستم.والان تنها کسی که فکرميکنم بتونه کمکم کنه توئی.مشکلمو ميگم بهت و ميدونم که کمکم میکنی.
وقتی ؟؟ سالم بود بعد ؟ سال نامزدی ازدواج کردم.هردو دانشجو بوديم و واقعا همديگه رو ميخواستيم.بماند که اول زندگی چه کمبودهايی داشتيم وچيا کشيديم...ولی مشکل اصليمون سکص بود.من از سکص ميترسيدم وتحت هيچ شرائطی نميتونستم.بارها پيش روانشناس و متخصص زنان رفتيم ولی هيچی حل نشد.۴ سال باهم زندگی کرديم وتو اون مدت ۳ يا ۴ بار با هم ارتباط کامل داشتيم.اونم من قرص ميخوردم وميخوابيدم تا چيزی نفهمم.اين مساله زندگيمون رو واقعا مختل کرد.فکرنکن من مايل به ارتباط نبودم بلکه واقعا نميتونستم.ومرتب به همسرم میگفتم برو با هرکی میخوای باش ولی با من کاری نداشته باش.تا اينکه يه روز اومدم خونه وديدم همسرم در غياب من يه خانم هر.جائی رو آورده خونه وازش عکس گرفته و زده رو کامپيوتر من(جالبه؟نه؟)منم بعد اين مساله با اينکه ته دلم بهش حق ميدادم ومطمئن بودم هیچ ارتباطی با اون خانم برقرار نکرده ازش جدا شدم.
بعد جدائی خيلی بهم سخت گذشت.بازم همديگه رو ميديديم و من خيلی اميدوار بودم تا بتونم ببخشمش وباهم آشتی کنيم.حتی غير از خانواده کسی نميدونست از هم جدا شديم.ولی اون تمايلی زيادی نشون نميداد.خيلی تحت فشار بودم.خيلی زياد...چندبار تا پای خودکشی رفتم.فکر ميکردم يه موجود بيخاصيتم که لياقت هيچی رو نداره.فروردين امسال همسرسابقم گفت که دوباره باهم زندگی کنيم ولی بشرط حل مشکل سکصيمون.فقط اينبار من ديگه نميخواستمش.اونم منی که يه سال تمام در آرزوی اين حرف بودم.ميدونی چرا؟چون من تو اون دوران سخت به يکی از همکلاسيهام عادت کرده بودم.
همون وابستگی بعد طلاق.الان خيلی خيلی بدحالم .نميدونم بايد چکار کنم؟با همسرسابقم آشتی کنم؟از کجا بدونم ديگه مشکل نخواهيم داشت؟همکلاسيم وعلاقم به اونو چکار کنم؟(راستی همکلاسم هم ازم درخولست ازدواج کرده) يا اصلا اين شهرو ول کنم وبرم دنبال ادامه تحصيل؟اينم بگم خانوادم از ارتباط من و همکلاسم بيخبرن و منتظر آشتی من با همسر سابقم هستن.ميدونی ويولت زير اين فشار دارم له ميشم.کمکم کن"

زندگینامه سختیه و سئوال و هم فکری سختر وقتی هیچ تجربه ایی در این مورد نداری حالا که امین واقع شدی چطور میشه به مشکل نزدیک شد و راهکار ارائه کرد که خزعبل هم نباشه؟ براش نوشتم:

"خیلی مسئله پیچیده ایی رو عنوان کردی. چطور دکتر نتونسته کمکت کنه؟
من که در این مورد هیچ تجربه ایی ندارم و تنها شنیده ام بر میگرده به یکی از "بر سر دو راهی زندگی" زن روز قدیم که مردم مشکلشون رو مطرح می کردن و یه آقای مشاور بنام آقای مطیعی جوابشون رو میداد.
یادمه تو یکی از این داستانها زنی سرگذشتش رو تعریف کرده بود و اینکه چقدر با سکص مشکل داره و همین مشکل اساسی با همسرش بود و شوهر همیشه بهش سرکوفت میزده که چقدر زن سردمزاج و بدرد نخوریه و بالاخره از هم جدا میشن بعد یه مدت این خانم با مردی دوست میشه و با هم سکص هم داشتن و برخلاف انتظار و در تعجب پارتنر جدید ادعا می کنه که چه زن گرم و سکصیه...!!! و همه جوره این خانم ارضاش میکنه و بسیار قویه.
به این معتقدم که شاید رفتار یک فرد سبب دلزدگی یا ترس از رابطه بشه و همین شخص بظاهر مورد دار در وضعیت دیگه و شرایط متفاوت کاملا هم نرمال باشه.
من جای تو باشم شانس دوم رو امتحان میکردم چون بالاخره اولی یکبار امتحان پس داده وبا بدترین راه حل(زن هرجا.یی) خواسته بهت تلنگر بزنه...فکر کنم این نهایت تلاشش برای نجات رابطه بوده و راه حل بهتری تو چنته نداره.
این چیزی ه که به ذهن من میرسه ولی اگه موافق باشی نوشته ات رو تو وبلاگ بذارم تا افراد بیشتری نظر بدن و شاید راه حل بیشتری بدست بیاریم. "
که اجازه صادر شد... حالا نظر تو چیه


نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:52 توسط ویولت| |


Design By : Night Skin